مولای من!
دوست داشتم از همان لحظه تولد اذان عشق تو را در گوشم زمزمه کرده بودند.
ای کاش از ابتدا مرا برای تو نذر کرده بودند.
کاش کامم را با نام تو بر می داشتند.
کاش آن اوایل که زبان باز گشودم مرا به گفتن نام تو وا می داشتند.
کاش مهد کودکم مهد آشنایی با تو بود.
ای کاش در کلاس اول نام زیبای تو سرمشق دفترچه ام می بود.
کاش در دوران راهنمایی کسی مرا به تو راهنمایی می کرد.
کاش در سالهای دبیرستان تو دبیر هستی ام می بودی.
چرا در کتاب جغرافیای ما صحبتی از سامرا و مکان سرداب مقدس تو نبود؟
چرا در کلاس تاریخ کسی مرا با تاریخ غربت و غیبت تو آشنا نکرد؟
چرا در کلاس دینی به من نگفتند که باب ا.. و دیان دین حق تویی؟
دریغ که در درس ادبیات کسی رسم ادب ورزی به تو را گوشزد نکرد.
افسوس که در کلاس نقاشی کسی چهره ی مهربان تو را برایم به تصویر نکشید.
چرا موضوع انشای ما به جای" علم بهتر است یا ثروت " از تو .. ظهورت و درد غربت تو نبود؟ بی تو و بی حضور تو چه اهمیتی دارد که علم بهتر است یا ثروت؟
کاش در کلاس زبان بیگانه مان زبان گفت و گو با تو را می آموختیم.
چرا در زنگ شیمی و فیزیک کسی نگفت که تمام ذرات هستی به دور تو می چرخند و تویی که "نور خدا" هستی؟؟
وقتی برای کنکور درس می خواندم کسی مرا برای ثبت نام در دانشگاه محبت و معرفت تو تشویق نکرد.
در دانشگاه هم کسی از تو برایم سخن نگفت..هیچ پرچمی با نام تو افراشته نبود..هیچ استادی مرا به سوی تو دعوت نکرد... کار دروس معارف و تاریخ اسلام جبران کسری معدلمان بود!!!
و بعد مثل همیشه اداره ی زندگی .. دغدغه معاش.. مجالی برای فکر کردن به تو .. برایم باقی نگذاشت .
مولای من!
تعارف بردار نیست که زندگی بدون تو ـ که امام عصر و پدر زمانه ای ـ " مُردگی" است.
اما تو در تمامی این لحظات غفلت پشتیبان من بوده ای.. فرزند خطاکار و سر به هوایت را رها نکردی و هم چنان او را دوست داشتی..
و این ها همه در حالی بود که تو هیچ نیازی به من نداری و به عکس من سراپا نیازم و احتیاج!
نه
نه مولای من!
من نمی خواهم فقط زنده باشم بلکه دوست دارم " زندگی" کنم..
می خواهم به اندازه تمام سالهای از دست رفته عمرم زندگی کنم . در حالی که تو را در قلب خویش حاضر ببینم.
کمکم کن...
(برگرفته از کتاب آشتی با امام عصر با کمی تصرف )